دکتر محمد مسجدجامعی
در شماره دیروزخواندیم دگرگونیهای فکری و علمی که در اروپای قرن هفدهم رخ داد،آن را به دورهای پرتلاطم تبدیل کرد. در چنین زمانهای، حوزه دین نیز نیازمند آیینی پرکنش بود. مسیحیان تنها در کلیسای پروتستان میتوانستند احساسات دینی خود را ابراز کنند و اونجلیکالیسم از دل آن بیرون آمد
خاستگاه اولیه اونجلیکالیسم
از نظر تاریخی، خاستگاه اولیه این جریان انگلستان است؛ اما رشد و گسترش واقعی آن عملاً در ایالات متحده رخ میدهد؛ یعنی این اندیشه در انگلستان پدید آمد، اما شکوفایی و توسعهاش در آمریکا صورت گرفت. پس لازم است جامعه آمریکا تا حدی شناخته شود.
در اواخر قرن هجدهم این اندیشه به آمریکا راه یافت و در قرن نوزدهم آمریکا جامعهای بسیار پویا و از درون بسیار متحرک میشود؛ چه، بسیاری از مهاجران عمدتاً از میان ژرمنها و آنگلوساکسونها بودند؛ دو گروهی که در اروپای پس از رنسانس و اصلاح دینی، بیش از دیگر اقوام اروپایی (مانند لاتینها و اسلاوها) به علم، توسعه زندگی، کشف افقهای جدید و ایجاد نظم و نظامهای جدید گرایش داشتند.
برای روشنتر شدن نقش آنگلوساکسونها و ژرمنها در شکلگیری تمدن جدید آمریکایی، میتوان مثال سادهای آورد: در آرژانتین، مهاجران عمدتاً اسپانیایی یا ایتالیایی بودند؛ یعنی از بخش لاتین اروپا آمده بودند. در مقابل، کسانی که به استرالیا مهاجرت کردند، عمدتاً از انگلستان و از حوزه آنگلوساکسون بودند.
اگر اوضاع اقتصادی، تجاری و صنعتی این دو کشور را با یکدیگر مقایسه کنیم، تفاوت چشمگیری مشاهده میشود: استرالیا امروز کشوری کاملاً توسعهیافته است، در حالی که آرژانتین در بهترین حالت کشوری در حال توسعه به شمار میآید. چرا چنین تفاوتی وجود دارد، در حالی که هر دو جامعه ریشه اروپایی دارند؟ یکی از دلایل این است که مهاجران استرالیا عمدتاً آنگلوساکسون بودند، در حالی که مهاجران آرژانتین عمدتاً از حوزه لاتین اروپا رفته بودند.
مقصود این نیست که آنگلوساکسونها هوش و استعداد بیشتری نسبت به لاتینها دارند. گاهی حتی برعکس است؛ برای مثال، اسپانیاییها و ایتالیاییها در موارد فراوانی از نظر قابلیتهای شخصی و استعدادهای فردی، واقعاً تواناییهای بالاتری دارند. نکته اصلی در «ساختارهای اجتماعی» است که این گروهها توانستند ایجاد کنند؛ یعنی ساختارهای اجتماعی، حقوقی و سیاسیی که آنگلوساکسونها و ژرمنها در جوامع جدید بنا کردند، لاتینها نتوانستند در آرژانتین پدید آورند؛ بنابراین تفاوت میان این دو تجربه تاریخی عمدتاً به تفاوت در ساختارها بازمیگردد، نه تفاوتهای فردی یا استعدادهای ذاتی.
اصل بحث
ایدئولوژی اونجلیکالیسم پس از شکلگیری در انگلستان، وارد آمریکا میشود؛ جامعهای بسیار پرتلاش و پرتحرک، که البته هنوز داعیههای استعماری پیدا نکرده بود و همچنان با پیامدهای جنگهای داخلی و مسائل گوناگون درگیر بود. در چنین بستری است که اندیشه اونجلیکال تکامل مییابد و به بلوغ میرسد. از نکات عجیب و قابل توجهی که این جریان در ادامه، به آن میرسد، این است که آنها نگرش «آخرالزمانی» پیدا میکنند؛ به این معنا که میکوشند دریابند در پایان تاریخ چه رخ خواهد داد و ما برای ورود به آن دوره چه اقداماتی را باید انجام دهیم.
و حالا پاسخ به چند سؤال:
آیا در ابتدای شکلگیری این جریان، گرایشهای آخرالزمانی وجود نداشت و بعدها در آمریکا پدید آمد؟
چرا، این گرایشها از آغاز وجود داشت؛ اما باید توجه کرد که محیط آمریکا با انگلستان کاملاً متفاوت است. انگلستان سرزمینی کوچک است و آنچه در فضای یک کشور کوچک پدید میآید، حتی در سطح علمی، فلسفی و کلامی، با آنچه در یک سرزمین بسیار پهناور و پرماجرا مانند آمریکا، پدید میآید، تفاوت اساسی دارد. فرض کنید در موضوع «بشقابپرندهها» شاید هزاران کتاب نوشته شده است. اصولاً در محیط آمریکا، نوعی تمایل به ماجراجویی، حادثهجویی و پرداختن به امور غیرعادی وجود دارد. جامعه آمریکا بهویژه در قرن نوزدهم، با فضای ماجراجویانهاش چنین گرایشهایی را تقویت میکرد.
مقوله «آخرالزمان» برای ما معنایی دارد و برای آنها معنایی دیگر؛ هرچند مشترکاتی نیز وجود دارد. اما همین تمایل به ماجراجویی و کشف «پایان تاریخ» یا «آخرالزمان» است که در آمریکا به یک مسئله اعتقادی بسیار مهم تبدیل میشود. در انگلستان چنین زمینهای وجود نداشت؛ چنان که موضوع بشقاب پرندهها هم در آن گستره امریکائیاش در این کشور، وجود نداشت.
پس کلیسای اونجلیکال وقتی به آمریکا رسید، در آنجا گسترش یافت وآموزههای آخرالزمانی مطرح شد؟
البته ریشههای امور آخرالزمانی را میتوان در بخشهایی از «کتاب مقدس» یافت؛ ازجمله در انجیل یوحنا (در ضمائم یا پیوستهای عهد جدید)، و همچنین در برخی کتابهای عهد عتیق؛ اما تفسیری که بعدها در آمریکا پدید آمد، در هیچیک از کلیساهای کاتولیک، پروتستان و ارتدوکس سابقه نداشت.
این تفسیری بسیار متفاوت و در عین حال عجیب است. برای درک آن باید با «روح جامعه آمریکا در قرن نوزدهم» آشنا بود؛ ترکیبی از ماجراجویی و در عین حال، نوعی تسلیم کامل در برابر دین.
برای توضیح این شدت گرایش دینی، اجازه دهید مثالی خارج از بحث اصلی بزنم. در اوایل قرن بیستم، «نظریه تکامل» داروین بسیار مطرح بود. ایده تحول انواع و اینکه انسان ادامه همان فرایند تکاملی است که آخرین مرحله حیوانیاش میمونها بودند.
این نظریه در آن دوران طرفداران فراوانی داشت؛ اما در همان زمان، گروهی در آمریکا پدید آمدند به نام «فاندامنتالیستها» که ما بهدرستی ترجمهشان نکردهایم و گاه «اصالتگرا» مینامیم. این گروه میگویند هر آنچه در کتاب مقدس آمده، باید به صورتِ تحتاللفظی و بدون تأویل پذیرفته شود. پس نظریه داروین خطاست و آنچه در کتاب مقدس آمده، حقیقت است. در همین زمینه مصاحبهای با جرج بوش پسر که از فاندامنتالیستهای اونجلیکال است، شده که خبرنگار میپرسد: «عمر جهان چقدر است؟» میگوید: «پنجهزار و ۶۰۰ و چند سال»؛ چون بر اساس عهد عتیق، عمر جهان دقیقاً همین مقدار است!
آیا این جریانها معتقدند که متون دینی اساساً تفسیرناپذیر است؟
مقصود این است که نوع خاصی از تعصب دینی که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شکل گرفت، چنین ویژگیای داشت. حال اگر این سطح از تعصب و تصلّب دینی را با ایدئولوژی اونجلیکال درهم بیامیزید، میتوان دید که چه نتایجی از آن حاصل میشود. معمولاً گفته میشود که مسلمانان متعصباند؛ اما بهصراحت عرض میکنم که حتی متعصبترین جریانهای ما (مانند برخی از اهل حدیث یا سلفیها) از نظر شدت و ویژگیهای تعصب، بهمراتب خفیفتر از آن نوع تعصبی هستند که در میان برخی از فاندامنتالیستها (بهویژه در معنای اوایل قرن بیستمی آن) دیده میشود. در چنین فضایی است که مسئله آخرالزمان بهصورت جدی مطرح میشود.
آنان مجموعهای از آیات را در کنار یکدیگر قرار میدهند و بر اساس این جمعبندی به چند نتیجه اساسی میرسند. نکته محوری سخن دقیقاً در همینجاست: «جمعبندی آیات».
نخستین نتیجه این است که «یهود» (صرفِ یهودیبودن بی آنکه خوب یا بد مطرح باشد) قوم برگزیده خداست. در اینجا یهودیبودن تعریفی نژادی دارد؛ یعنی کسی یهودی است که مادرش یهودی باشد. یهودیت دینی نیست که بتوان به آن وارد شد، بلکه ماهیتی قومی و نژادی دارد.
بر اساس این تلقی، یهودیان انسانهای برگزیده هستند، درنتیجه: «باید در خدمتشان باشیم»؛ یهودیِ خوب و بد مطرح نیست، بلکه در خدمت مطلق یهودی.
نکته دوم که مستقیماً با اندیشه آخرالزمانی آنان پیوند دارد، مسئله بازگشت مسیح است و پیامد آن، برقراری بهشت زمینی و نظم آرمانی در سراسر زمین است؛ اما پیش از بازگشت عیسی، هفت سال جنگ، فتنه و خونریزی در جهان رخ خواهد داد. در خلال این هفت سال، مسیح همه انسانهای خوب آن دورانِ فتنه، و نیز انسانهای صالحی را که پیش از آن دوران از دنیا رفتهاند، به سوی خود به آسمان میبرد و به تعبیر آنان: به سوی خود میکشد.
بر اساس همین باور، تا مدتی پیش برخی از این افراد بر پشت ماشین خود مینوشتند: «راننده این خودرو، اونجلیکال است». مقصود از این کار آن بود که ممکن است در یک لحظه، مسیح این افراد را به آسمان ببرد؛ درنتیجه، خودرو در حال حرکت باشد اما رانندهای نداشته باشد! این نمونهای از افکار غیر عاقلانه و افراطی آنهاست.
آنان معتقدند مسیح زمانی فرود میآید که قوم یهود در سرزمین مقدس گرد آمده باشند. بر همین اساس، خود را موظف میدانند به هر شکل ممکن به تجمع یهودیان در آن سرزمین کمک کنند.
واقعیت این است که اونجلیکالها در آمریکا، کره و آمریکای لاتین که جمعیت آنان بهسرعت در حال افزایش است ـ سالیانه میلیاردها دلار صرف کمک به مهاجرت یهودیان به اسرائیل یا حمایت مستقیم از خود اسرائیل میکنند. همه این اقدامات از دل همان تصور خاص آنان درباره آخرالزمان، سرزمین مقدس و «در خدمت یهود بودن» برمیخیزد.
این جریان در اصل یک کلیساست؛ یعنی کلیسای اونجلیکال. اما پس از آنکه صهیونیسم یهودی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بهعنوان ایدهای صرفاً قومی و ناسیونالیستی ـ نه دینی ـ شکل گرفت، به دلیل شباهتهای فراوان اعتقادات این مسیحیان اونجلیکال با صهیونیسم یهودی در مورد قوم یهود و ناسیونالیسم یهودی، به آنان نیز عنوان «مسیحیان صهیونیست» داده شد.
تشکیل اسرائیل
این جریان در اواخر قرن هجدهم در انگلستان پدید آمد و در قرن نوزدهم وارد آمریکا شد. میدانیم که شکلگیری دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸ و در بستر سیاسی انگلستان رخ داد. با توجه به این دیدگاه که مسیح زمانی بازمیگردد که یهودیان به سرزمین موعود بازگردند، آیا میتوان گفت یکی از ریشهها یا پایههای اصلی تشکیل صهیونیسم، اندیشههای اونجلیکال بوده است؟
خیر، این دو جریان اساساً متفاوتاند. کسانی که ایده تأسیس اسرائیل بهعنوان یک کشور را مطرح کردند، اولاً گرایش دینی نداشتند و ثانیاً شدیداً تحت تأثیر ناسیونالیسم رایج در اروپای آن زمان بودند. حتی میتوان گفت نوعی تعارض میان آنان و جریانهای دینی وجود داشت، هرچند این تعارض لزوماً به رویارویی مستقیم نینجامید. بسیاری از ناسیونالیستهای اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ـ چه یهودی و چه غیر یهودی ـ عموماً گرایشهای ضد دینی داشتند و نسبت به هر نوع دین موضعی انتقادی و یا حتی ستیزهجویانه اتخاذ میکردند؛ بنابراین ریشههای صهیونیسم سیاسی را باید در ناسیونالیسم اروپایی جست، نه در الهیات اونجلیکال.
در آثار ژولیاستیون بحث «آنتیکریست» (ضد مسیح)مطرح شده و آن را بر موعود مسلمانان تطبیق میدهد. این نگاه تا چه اندازه در میان اونجلیکالها پررنگ است؟ آیا چنین برداشتی عمومیت دارد؟ آیا آنان شیعیانِ منتظر را بهعنوان جریانی ضد مسیح میبینند، یا این صرفاً دیدگاه فردی خاص است؟
هر دینی در روند تحولیاش و در مواجهه با شرایط اجتماعی و مخالفانی که پیدا میکند، بهطور طبیعی از عناصری که در منظومه اعتقادیاش وجود دارد، برای رویارویی با آن مخالفان استفاده میکند. مفاهیمی مانند «آنتیکریست» که در سنت مسیحی وجود داشته، در دورههای مختلف مصادیق متفاوتی یافته است؛ برای مثال در جریان «جنگهای مذهبی اروپا»، کاتولیکها و پروتستانها یکدیگر را بهعنوان مصداق ضدمسیح معرفی میکردند. آن جنگها از خشونتبارترین درگیریهای تاریخ اروپا بود.
بنابراین این مفاهیم ظرفیت آن را دارند که متناسب با شرایط تاریخی و نوع تقابلها، بر مصادیق مختلف تطبیق داده شوند. مصادیق این مفاهیم ثابت نیست، بلکه در بستر تحولات تاریخی و منازعات فکری و سیاسی، جابهجا میشود.
گفتید جرج بوش پسر اونجلیکال بوده و ترامپ هم از این جریان بهره میبرد. نفوذ اونجلیکالها در آمریکا چگونه است؟ آیا وابسته به روی کار آمدن جمهوریخواهان است؟ یعنی وقتی دمکراتها میآیند، اینها ضعیفتر میشوند و با جمهوریخواهان تقویت میشوند؟ یا اینکه این جریان، یک نیروی پشتپرده است که صرفنظر از اینکه چه حزبی در قدرت باشد، نفوذ خود را اعمال میکند؟
در آمریکا، اونجلیکالها عمدتاً در طیف «راست» قرار میگیرند؛ هم راستِ قومی و هم راستِ سیاسی. این نخستین نکته است. نکته دوم اینکه ترامپ اساساً فردی بیدین است؛ نه از نظر ما، بلکه از نگاه خود آمریکاییها. در آمریکا هر فرد مسیحی، معمولاً در کلیسای محل کار و یا محل سکونت خود ثبتنام میکند؛ اما ترامپ در هیچکجا ثبتنام نشده است. با این حال، فردی بسیار شیّاد است و از احساسات انجیلیها در جهت منافع شخصی خود استفاده میکند.او جمله بسیار جالبی دارد. میگوید: زمانی که سفارت آمریکا را از تلآویو به بیتالمقدس منتقل کردم، با تعجب دیدم انجیلیهای آمریکایی از خود یهودیها خوشحالتر شدند. این نشان میدهد که این جریان تا چه اندازه به چنین اقداماتی حساس است.
تقریباً بیش از هشتاد درصد اونجلیکالهای آمریکا طرفدار ترامپاند؛ نه به این دلیل که او انسان شایستهای است، بلکه چون او را ـ به تعبیر خودشان ـ فردی میدانند که خدا فرستاده تا اهداف اونجلیکالی را محقق کند. همچون مثل معروف که میگوید: «یؤیّد هذا الدّین برجُلٍ فاسق»؛ یعنی گاهی یک انسان فاسق، بیش از افراد دیندار به گسترش یک دین کمک میکند. وضعیت ترامپ برای آنان کموبیش چنین است.
نکته بعدی این است که با توجه به گرایشهای خاص اونجلیکالها ـ و تا حدی گرایشهای نژادپرستانهای که در لایههای نخستین شکلگیریشان وجود داشت ـ بستر اصلی این جریان «پروتستان سفیدپوست آنگلوساکسون» بوده است؛ هرچند امروز در میان آنان سیاهپوستان و گروههای دیگر هم دیده میشوند. اما ریشه فکری و هویتیشان در همان جامعه پروتستانِ آنگلوساکسون سفید شکل گرفته است. به همین دلیل، آنان بهطور طبیعی به سمت حزب جمهوریخواه گرایش دارند. در میان دمکراتها نفوذشان کم است.رونالد ریگان ـ رئیس جمهور اسبق امریکا ـ که اونجلیکال بود، یکی از کسانی بود که نقش مهمی در تقویت این جریان داشت. افزون بر این، اونجلیکالهای امریکایی خود را متعهد به «برتری بخشیدن به امریکا و گسترش نفوذ امریکا» میدانند. به همین علت است که سیاست خارجی امریکا، بهویژه در دورههای جمهوریخواهان، عموماً از آنان حمایت میکند. همین ویژگیها باعث شده این جریان در آمریکای لاتین نیز بهطرز چشمگیری رشد کند. البته دلایل دیگری هم دارد، اما این عامل، یکی از مهمترین آنهاست.
در تحلیلهای مختلفی که درباره آخرالزمان شنیده میشود، بسیاری از سخنرانان از نبرد آرماگدون صحبت میکنند. آیا اساساً در الهیات اونجلیکالی، نبرد آرماگدون تعریف مشخصی دارد؟ و آیا میتوان این نبرد را با رخدادهای جاری تطبیق داد؟ آیا برای آنان «نبرد نهایی» تا این اندازه اهمیت دارد؟ و آیا اساساً درست است چنین تطبیقهایی انجام دهیم، مشابه کاری که برخی میخواهند علائم ظهور را به رویدادهای فعلی نسبت دهند؟
مفهوم «نبرد آرماگدون» در میان همه جریانهای مسیحی مطرح است و در اندیشه اونجلیکالها قویترین و پررنگترین معنا را دارد. بسیاری از چیزهایی که درباره این نبرد مطرح میشود، ارتباطی به دیگر شاخههای مسیحیت ندارد و مخصوص همین جریان است. همانطور که اشاره کردم، پیروان هر دینی مجموعهای از خاطرات، تصورات و باورهای تاریخی دارند و متناسب با اوضاع روز، این مفاهیم را با حوادث جاری تطبیق میدهند؛ برای نمونه در دوران جنگ سرد، زمانی که تنش میان خروشچف و کندی به اوج رسیده بود ـ بهویژه ماجرای خلیج، خوکها و خطر تقابل اتمی میان دو ابرقدرت ـ برخی از آنان همان وقایع را مصداق نبرد آرماگدون میدانستند. در دورههای دیگر نیز وقایع مختلفی را به این مفهوم نسبت دادهاند.
امروز هم چنین ادعاهایی مطرح میشود؛ اما توجه داشته باشید که همه اینها از نتایج همان اعتقادات آخرالزمانی است. اگر آن مبنای اعتقادی را بردارید، نبرد آرماگدون برایشان دیگر معنای خاصی نخواهد داشت. آنها این نبرد را مقدمه آخرالزمان، یا به تعبیر ما از باب «فِتَن و محَن» میدانند. به همین دلیل، شرایط موجود را نیز بهگونهای یکی از مصادیق آن تلقی میکنند. افراد افراطیشان هم صریحاً میگویند: وقایعِ امروز، همان آرماگدون است.
شما چه نظری دارید؟